تبليغاتX
مقالات فناوري اطلاعات و ارتباطات - بهاره: كارآفرين كوچك

 

بهاره: كارآفرين كوچك

فراغت از دغدغه‌هاي هميشگي كاري و نشستن كنار ساحل، چشم دوختن به امواج زيباي دريا و گوش سپردن به موسيقي طبيعي و گوش نواز دريا به ويژه در بعد از ظهرها كه ساحل خلوت تر است؛ فرصت خوبي را براي تفكر فراهم مي‌كند. انديشه پيرامون گذشته، حال و آينده مرا كه پيوسته در گريز از گذشته و پيوستن به آينده هستم، ناخودآگاه به آينده مي‌برد و آينده‌هايي را در ذهن خودم تصور مي‌كنم كه شايد هيچ‌گاه تاپايان عمر خود فرصت تحقق آن‌ها را پيدا نكنم.

به هر صورت در حالي كه غرق در اين گونه انديشه‌هاي آينده‌گرايانه بودم ناگهان صداي سلام دختر بچه‌اي به انديشه‌هاي چند دقيقه‌اي من پايان داد. آن دختر بچه در حالي كه يك بغچه‌ي كوچك را به دست گرفته بود به سوي من آمد و آن را باز كرد. داخل بغچه ده يا دوازده قرص نان محلي بود كه روي هم چيده شده بود. اين دختر كوچك كه ظاهري محلي‌تر از نان‌هاي داخل بغچه‌اش داشت، گفت: "از اين نونا مي‌خري؟" پرسيدم: "دونه‌اي چند؟" گفت: "500 تومن".

پرسيدم: "اين چه نونيه؟" جواب داد: "نون محليه." بعد در حالي كه براي نون‌هاي خودش تبليغ مي‌كرد، گفت: "شير داره، كره داره، زيره سياه داره، دوغ داره، تخم مرغ هم داره ..."

مي‌خواستم به او بگويم: "اين كه سوخت موشكه، يا اين كه همه‌ي اين‌ها رو تو همين يه تيكه نون جا دادي؟" كه منصرف شدم. با وجود آن كه ميانه‌ي خوبي با تخم مرغ ندارم، يكي از آن نان‌ها را خريدم و وقتي اصرار او را ديدم مي‌خواستم همه‌ي نان‌هاي او را بخرم اما با خود فكر كردم اگر چنين كاري كنم، ممكن است از اين به بعد هميشه منتظر كسي باشد كه تمام نان‌هاي او را يكجا از او بخرد. بنابراين به همان يك قرص نان بسنده كردم و گفتم بهتر است بقيه‌ي نان‌هايش را به ديگر مسافران كنار ساحل بفروشد. نان محلي بهاره به غير از طعم زيره‌ي سياه مزه‌ي ديگري نداشت و خوشبختانه شور نبود. كمي سفت و تيره بود، اما تازه بود و خبري هم از جوش شيرين در آن نبود.

از او پرسيدم كه اسمش چيست و چند سال دارد. گفت كه نامش بهاره است و 11 سال دارد. آن طور كه خودش مي‌گفت به كمك مادرش اين نان‌هاي محلي را با استفاده از نان جو مي‌پخت و آن‌ها را براي فروش به مسافراني كه براي گردش و تفريح به ساحل مي‌آمدند، به آنجا مي‌آورد.

بهاره كه كمي هم تپل بود و گونه‌هاي گردي داشت كه زير آفتاب ساحل گل انداخته بودند، به اين و سو آن سو مي‌دويد و جلوي هر رهگذر يا مسافري را مي‌گرفت تا از او ناني بخرد. برخي از او مي‌خريدند و برخي هم تا رنگ تيره‌ي نان‌هاي او را مي‌ديدند، از خريدن آن منصرف مي‌شدند. به هر حال او به گشتن در ساحل براي اين كه تمام نان‌هاي خود را بفروشد، ادامه مي‌داد.

پس از يك ساعت و چند دقيقه‌اي كه كنار ساحل نشسته‌بودم، بلند شدم تا به منزل بازگردم. در مسير بازگشت بار ديگر بهاره را ديدم كه هنوز سرگرم فروختن نان‌هايش بود و فقط يك نان ديگر داخل بغچه‌اش مانده بود. هوا ديگر تاريك شده بود. تا مرا ديد به من سلام كرد و من هم با سلام به او گفتم كه آيا اجازه مي‌دهد عكسي از او بگيرم. بهاره با كمال ميل پذيرفت و در حالي كه آخرين نان محلي سفره‌اش را روي دست گرفته بود، لبخندزنان به دريچه‌ي دوربين موبايل من نگاه مي‌كرد تا از او عكسي بگيرم.

عكس او را به خودش نشان دادم و گفت: "مرسي". وقتي داشت خداحافظي مي‌كرد نام مرا پرسيد. گفتم: "عليرضا". گفت: "خداحافظ" و رفت. خوشبختانه كمي آن طرف‌تر مسافر ديگري آخرين نان را نيز از او خريد و بهاره از اين كه توانسته بود تمام نان‌هايش را بفروشد، خوشحال و دوان دوان از ساحل دور شد.

بهاره از ساحلي دور شد كه آدم‌هاي رنگارنگي به آنجا آمده بودند. از رهگذران و مسافران پياده گرفته تا مسافراني كه با ماشين‌هاي چند يا شايد چند صد ميليون توماني به آنجا آمده بودند. بهاره نمي دانست چرا برخي دخترهاي هم سن و سال او به جاي آن كه نان بفروشند، بادبادك و كايت‌هاي خود را در ساحل به پرواز درآورده بودند يا كنار ساحل شني توپ بازي مي‌كردند. بهاره نمي‌دانست "بدمينتون" نام همان بازي است كه بعضي كودكان و والدين آن‌ها كنار ساحل بازي مي‌كنند. بهاره نمي‌دانست "شكاف طبقاتي" يعني چه، اما به خوبي مي‌دانست كه بايد با فروش اين نان‌ها به خانواده‌ي خودش كمك كند.

بهاره دفتر كاري نداشت كه مجهز به كولر گازي باشد و ناچار بود براي خنك شدن خود را به نسيم مرطوب دريا بسپارد. بهاره چيزي از مزاياي عينك دودي يا كرم ضد آفتاب نمي‌دانست اما براي گلي كردن گونه‌هايش نيازي به هيچ سرخابي نداشت و آفتاب داغ ساحل اين كار را به رايگان براي او انجام مي‌داد.

بهاره و مادرش براي پختن نان‌هاي محلي از اجاق‌هاي مايكرو استفاده نمي‌كردند و تمام فناوري كه آنها از آن بهره مي‌بردند، منحصر به يك سيني فلزي چرب و سياهي است كه روي هيزم افروخته داغ مي‌شود. اين روش پخت نان در بيشتر مناطق روستايي شمال ايران مرسوم است.

بهاره با همين سن و سال اندك و فروش نان‌هاي محلي درآمد كمي را براي خانواده‌ي خود فراهم مي‌كند كه بسياري از بانوان شهري بدون تكيه به حقوق ماهانه‌اي كه از ادارات دولتي يا خصوصي دريافت مي‌كنند، قادر به تامين آن نيستند. در واقع بهاره يك كارآفرين كوچك است.

براي ديدن بهاره نيازي به تعيين وقت قبلي و هماهنگي‌هاي تلفني يا مكتوب نيست و تقريباً هر روز مي‌توان بعداز ظهرها او را در كنار ساحل ديد. بهاره از اين كه يك نان فروش دوره گرد است، نه احساس غرور دارد و نه احساس سرافكندگي. او به همه‌ي رهگذران و مسافران سلام مي‌كند و منتظر شنيدن جواب سلام خود باقي نمي‌ماند. او به واسطه‌ي عضويت در هيات علمي يك دانشگاه يا يك پژوهشكده به غرور كاذب علمي دچار نشده و به جاي پراكندن بوي نفرت، رايحه‌ي خوش مهرباني و انسانيت را با نان‌هاي محلي به مشام رهگذران و مسافران مي‌رساند.

بهاره به دنبال چاپ مقالات علمي در مجلات آي اس آي و كسب رتبه‌ي قهرماني در عرصه‌ي پژوهش نيست، او فقط مي‌خواهد نان‌هايي را كه مادرش مي‌پزد، بفروشد و پول اندك حاصل از آن را به خانه باز گرداند. بهاره به دنبال عقد قرارداد پروژه‌هاي نان و آبدار نمي‌رود، او به دنبال مسافراني مي‌رود كه شايد يك اسكناس 500 توماني ته جيب خود داشته باشند. بهاره چيزي از پورسانت يا درصد عقد قرارداد‌ها يا همان حق دلالي نمي‌داند، او تنها مي‌داند كه بايد هر قرص نان را در ازاي دريافت 500 تومان به يك مشتري بفروشد. بهاره نمي‌داند كه "كار نازك با نان كلفت" چه تناسبي مي‌تواند داشته باشد. بهاره براي رسيدن به مقام مديريت يا معاونت جايي به تخريب همكاران خود كه همنوعان خود او هستند، روي نمي‌آورد. او براي رسيدن به ساحل تنها مجبور است كه چند دقيقه‌اي پياده‌روي كند.

بهاره چيزي از "حق مشاوره" يا "حق نظارت بر پروژه" يا "امكان‌سنجي" نمي‌داند. او نمي‌داند كه خاصيت سلوشن‌هاي اشتراك پايگاه‌هاي اطلاعات علمي كه در سميناهارها ارايه مي‌شود، چيست. اما مي‌داند كه به مردم ناني مي‌فروشد كه از جنس آرد جو است، نه آرد گندم.  

  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:33  توسط سید علیرضا حجازی 
 
 

خواهشمندم هنگام نقل مطالب اين وب لاگ، منبع (نام و آدرس وبلاگ، نام نويسنده، نام مترجم و تاريخ انتشار مقاله) حتما ذكر شود.